السيد ابن طاووس ( مترجم : محمدتقى بن علينقى طبسى )

70

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى )

اى كسى كه مانندى و نمونه‌اى از براى او نيست توئى خداى ، نيست آفريننده‌اى مگر تو . فانى مىنمائى تو همهء خلق‌شده‌ها را و تو باقى مىمانى . حلم ورزيده‌اى از كسى كه ترا عصيان نموده و خشنودى تو در آمرزش است . 13 - حرزهاى حضرت امام محمّد تقى عليه السلام الف : شيخ علىّ بن عبد الصمد گفت كه : ما را شيخ فقيه ابو جعفر محمّد بن ابى الحسن رحمه اللَّه عموى پدرم حديث نموده كه : به ما نقل نمود ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد بن احمد بن عبّاس دوريستى گفته كه : حديث نمود ما را پدرم از فقيه ابى جعفر محمّد بن علىّ بن الحسين بن بابويه قمى و همچنين خبر داده مرا جدّم و گفته است كه : حديث نمود ما را والدم ابو الحسن فقيه رحمه اللَّه گفت كه : حديث نمود ما را جماعتى از ياران ما رحمهم اللَّه كه از جملهء ايشان سيّد عالم ابو البركات و شيخ ابو القاسم علىّ بن محمّد معاذى و ابو بكر محمّد بن علىّ معمرى و ابو جعفر محمّد بن ابراهيم بن عبد اللَّه مداينى بودند و همهء ايشان نقل نموده‌اند از شيخ ابو جعفر محمّد بن علىّ بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى قدّس اللَّه روحه كه گفت : حديث نموده به من پدرم از على بن ابراهيم بن هاشم از جدّ خود كه گفته است : روايت نمود به من ابو نصر همدانى و گفت : حديث نمود مرا حكيمه دختر حضرت امام محمّد تقى بن علىّ بن موسى بن جعفر عليهم السّلام كه عمّهء حضرت ابى محمّد امام حسن عسكرى عليهما السّلام بوده باشد ، كه گفت : چون كه حضرت امام محمّد تقى بن علىّ الرضا عليهما السّلام شهيد شدند ، به ديدن زوجهء آن حضرت ، امّ عيسى دختر مأمون رفتم و او را تسليت گفتم . پس او را در نهايت اندوه يافتم و جزع بسيار مىنمود به گونه‌اى كه نزديك بود كه خود را از گريه و فرياد و زارى هلاك نمايد ، آن چنان كه ترسيدم كه مبادا زهره ترك شود . پس همان گونه كه با يك ديگر ياد آورى مىكرديم كرم و حسن خلق و باقى اوصافى كه خداى تعالى به آن حضرت عطا فرموده بود از شرافت و خلوص نيّت و آنچه بخشش نموده بود به آن حضرت از عزّت و كرامت بسيار را . امّ عيسى گفت : مىخواهيد شما را از اوصاف و احوال آن حضرت به چيزى بسيار عجيب و امرى بسيار عظيم خبر دهم كه قابل از وصف و مقدار نباشد ؟ حكيمه گويد كه : من گفتم آن چه چيز است ؟ امّ عيسى گفت كه : من زنى صاحب غيرت بر آن حضرت بودم و پيوسته نگاهبان و سخن چين آن حضرت بودم و بسيار بود كه از آن حضرت مىشنيدم ، پس شكوه مىنمودم و آن را به نزد پدرم خبر مىبردم . پس او مىگفت : اى دختر من تحمّل نماى و شكوه از آن حضرت مكن ، پس بدرستى كه آن حضرت پارهء تن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است . پس يك روزى نشسته بودم كه دخترى بر من داخل شد و سلام نمود . پس گفتم : كيستى ؟ در جواب گفت كه : من دخترى هستم از اولاد عمّار بن ياسر و زوجهء حضرت ابى جعفر امام محمّد تقى بن على الرضا عليه السّلام كه شوهر تو است . پس چون اين سخن را شنيدم احوالم متغير شد و حسادت سراپايم را فرا گرفت ، آن گونه كه قادر نبودم كه تحمّل آن نمايم و اراده داشتم كه از خانه و اين شهر بيرون روم و شيطان وسوسه‌ام مىنمود كه اين دختر را آزار